حافظ خوش حال
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان نیم شب دوش ببالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد بآواز حزین گفت ای عاشق دیرینه ی من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده ی شبگیر دهند کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر درد کشان خرده مگیر که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آنچه او ریخت به پیمانه ی ما نوشیدیم اگر از خمر بهشت است وگر از باده ی مست
خنده ی جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه ی حافظ بشکست
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۱ ساعت 16:32 توسط حسام رسولیان
|