داشتم کتابخونمو مرتب میکردم یه دفه کاغذی رو دیدم که قبلا توش یه شعر نوشته بودم، این:
دل می گوید به آن رویای بارانی که چرا رویا در این دنیا نمیمانی
بمان تا بینی آن روی حقیقت که همچو ارزشش سنگ عقیقست
بمان رویا در این زندان حسرت گر امیدی به این دنیای عزلت
ندا داد،دل،ای لانه ی عشق گرانمایه ترین میخانه ی عشق
بماندم در خیال مرد پاکی که قصدش بود رویایی ز خاکی
ازان دم که در آن خیال ماندم تمام دنیا را به کام خواندم
گذشت شب ها و روزهای آبی خیالاتی همه وهم و سرابی
بماند آن مرد دانا در زمانه همچو حبابی در میان تازیانه
من رویای رنجور نگون بخت ببردم جان، از آن کین سرسخت
شکستند آن رویای لطیف را کینه ها و بغض های آتش افرا
آن مرد سراسر مملو از شور خواهان خرمنی از عشق و سرور
شد پشیمان ز کردار خویش که بیهوده نمود رویا ز پیش
ندارد ارزشی خاک خردل صفت که غارت کند مهر را از کفت
که گر دیدی جهان ز کار مانده بدان رویا ، به جایش خار مانده
( میثم رسولی )