قبل از اینکه برم بیمارستان به بچه ها گفتم تو وبلاگ از طرف من از همه بخوان اگه بدی ای از من دیدن حلال

کنن آخه تو تهران به اینترنت دسترسی نداشتم .

بالاخره بیهوشیه دیگه ممکنه به هوش نیایی، که البته به دلیل بیهوشی های پی در پی ای که داشتم تا 4 ساعت به هوش نیومدم و تو ریکاوری موندم و همین باعث شد مامانم ضعف کنه و بیفته.بنده خدا فکر کرده بود مردم.

وقتی به هوش اومدم اول از هر چیز یاد بچه های کلاسمون افتادم.(نمیدونم چرا) اما اینو بگم که دلم واسه همتون تنگ شده بود ، مخصوصا قبل از عمل.

تا لحظه ای که خونم خاک بشه هیچ کدومتونو از یاد نمیبرم