قصه ی پدر بزرگ
برای شنیدن قصه پدربزرگ شهاب نادری مقدم روی عبارت زیر کلیک کنید.
![]()
پدر بزرگ گفت: «بیا این دونه رو بگیر و بکارش تو زمین چند سال دیگه یه درخت داری پر از میوه»
بهش گفتم :«یعنی هرچی رو بکاریم تو زمین چند سال دیگه یه درخت داریم از اون؟ »
خندید و گفت: «آره پسرم»
پدربزرگ مرد.
مادرم خیلی گریه می کرد،
بهش گفتم :«چرا گریه میکنی؟ من خودم دیدم که پدربزرگ رو کاشتند توی زمین ناراحت نباش چند سال دیگه یه درخت داریم پر پدربزرگ»
+ نوشته شده در شنبه ششم آبان ۱۳۹۱ ساعت 21:58 توسط نیلوفر دالوند
|