الآن ک دارم اینو مینویسم دارم گریه میکنم.فاطمه و مریم خوشناموند و راحله هم کنارم هستن و دارن گریه میکنن.

هیچ وقت فکرنمیکردم مجبور شم اینجوری خداحافظی کنم و بعد از شنیدن خبر انتقالیم انقدر ناراحت شم.وقتی از بچه ها جدا شدم فهمیدم ک ممکنه دیگه هیچ وقت نبینمشون.

اینجا و درکنار شما بودن واسه من ۱تجربه تو زندگی نبود بلکه خود زندگی بود.من معنای واقعی دوست و دوست داشتنو اینجا فهمیدم.وقتایی ک تو غمها و شادیهامون کنار هم بودیم.گروه ۱۳ حالا دیگه تبدیل میشه ب گروه ۱۲ و کوچکترین عضوشون از بینشون میره.

خیلیییییییییییییییییی دوستتون دارم تک تکتونو.دلم وا۳ همتون تنگ میشه. همیشه همه ی خاطراتمونو مرور میکنم و... هیچ وقت هیچ کدومتونو فراموش نمیکنم.

خوبی ک ازم ندیدید ولی اگه بدی دیدید این حقیرو حلال کنید. 

این قصه هم رسیده به پایان خداحافظ
جان شما و خاطره هامان خداحافظ
من میروم بدون تو اما دعایم کن
در اولین تراوش باران خداحافظ